ان غروب

الکسی کنستانتینوویچ تولستوی (۱۸۷۵-۱۸۱۷) شاعر، رمان نویس و نمایشنامه پرداز روس که از او اثاری چون نمایشنامه "مرگ ایوان مخوف" و مجموعه شعرهایی عاشقانه که از نمونه های زیبای شعر روسی می باشند به یادگار مانده است.او در شعر و داستان نویسی دنباله رو پوشکین می باشد. وی خوشاوندی دوری با لئو تولستوی داستان نویس شهیر روس دارد.

ان غروب را به یاد می اوری؟

هنگامی که دریا ناارام بود

هنگامی که در میان رزهای وحشی

اواز بلبل به گوش می رسید

و شاخساران معطر اقاقیا بر بالای سرت

در رقص بودند...

درختان تاک، در هم پیچیده از میان سنگ ها

سرک می کشیدند

ان جاده باریک، خاموش، بر فراز دریا گسترده شده بود

در کنار هم می تاختیم، دست تو در دستم

ایا به یاد می اوری غرش ان رود خروشان پس از باران را؟

که ذرات خود را بر سراپای ما می افشانید

و اندوهمان چه دور به نظر می رسید از ما

اه چگونه همه انها فراموشمان شد؟

متن انگلیسی ترجمه شده از روسی در ادامه مطلب

ادامه نوشته

سیاست و ادبیات

می خواستم این پست به قول اصحاب فن کاریکاتور یک بدون شرح باشد ولی ناگذیر از یک مقدمه ام...

ادبیات در طول تاریخ به عنوان وسیله ای برای بیان اهداف سیاسی در نظر گرفته شده است که هر

چند این قبیل اثارنتوانسته اند شاهکارهای مسلم ادبی باشند ولی هنگامی که با بیانی سمبولیک و دو

یا چند پهلو مانند اشعار حافظ یا مجموعه داستان دوبلینی ها اثر جیمز جویس غیرمستقیم توده مردم

را مخاطب قرار بدهند و پیامشان پیامی مغرضانه نباشد چه بسا جزو میراث ادبیاتی بشریت نیز حساب

شوند.با اینحال سیاست و جهتگیری های سیاسی به ظن من ادبیات را به بیراهه می کشند.

 *رابطه ی این دو (شعر و سیاست) به هم مثل  ربط کلاه سیلندری به نخود است و ازین دست!*

"شاملو"

*سیاست در اثر ادبی به شلیک گلوله ای در وسط یک کنسرت می ماند که این عمل هرچند ناپخته است اما نادیده گرفتن ان هم غیر ممکن است. ما در مورد تمام موضوعات زشت صحبت می کنیم*

"استاندال"

"The Charterhouse of Parma"

دوستان باهم جمع می شوند و در مورد سیاست صحبت می کنند و باهم به ان می اندیشند اما در همین حال هنر رمان از شما شخص دیگری می سازد که تمایل پیوستن به اجتماع را ندارید*

"اورهان پاموک"

"Interview with Carol Baker"

رهی

محمدحسن معیری ( بیوک ) متخلص به " رهی " را می توان از جمله بهترین شعرای معاصر ایران نامید  از رهی دو مجموعه ی شعر به نام های " سایه ی عمر " و " آزاده " به جای مانده که "سایه ی عمر" مجموعه غزل های زیبای اوست.
 

وفای شمع

مردم    از   درد  و  نمی ایی    به   بالینم   هنوز

مرگ  خود می بینم و   رویت   نمی بینم    هنوز

بر لب  آمد  جان    و   رفتند   آشنایان  از   سرم

شمع   را   نازم   که   می گرید به   بالینم  هنوز

آرزو   مرد   و   جوانی  رفت و عشق از دل گریخت

غم نمی گردد جدا   از   جان    مسکینم    هنوز

روزگاری   پا   کشید    آن   تازه   گل    از  دامنم

گل  بدامن    میفشاند    اشک    خونینم    هنوز

گر چه  سر  تا پای من مشت غباری بیش نیست

در  هوایش  چون  نسیم   از  پای  ننشینم  هنوز

سیمگون شد موی و غفلت همچنان بر جای ماند

صبحدم   خندید  و من  در  خواب  نوشینم  هنوز

خصم  را  از ساده لوحی  دوست  پندارم   رهی

طفلم  و  نگشوده  چشم  مصلحت  بینم   هنوز

                        

ادامه نوشته

برگ زرد

شعری که در این پست نوشته ام شعری از شاعر نامدار انگلیسی لرد بایرون است که به دلایلی که شاید یکی از ان ها زیبایی قسمت ترجمه شده است از ترجمه باقی شعر صرف نظر کردم.

این بار قلبم را دیگر نباید که یارای حرکت باشد

دیگرانی از حرکت بازش داشتند

باشد که دوست داشته نمی شوم

باز بگذار دوست بدارم

روزهایم به پاییزشان نزدیک می شوند

دنبال گرانم و ارمغان عشقشان گذشتند

اندوه و زوال و تهی گشتن از درون

به جا مانده است برایم فقط

اتشی که از سینه ام فوران میکرد

چون جزیره ای اتشفشانی متروک

نه مشعلی کام می گیرد از ان

نه حتی کپه ای هیزم اعدام

امید، ترس، اهمیت از برای حسادت

مرا سرشار از درد کرده است

و قدرت عشق را تقسیم نتوانم کرد

مگر انکه به زنجیرم کشند

ولی نه،اینگونه نیست ونه اینجاست

چنان افکاری می بایست روحم را

پیش از این می لرزاند

و نه اینک هنگامی که افتخار

در بندر قهرمان ارام گرفته

گره بر جبینش بیفکند...

(متن کامل انگلیسی در ادامه مطلب)

ادامه نوشته

افسوس

 

رنج کجاست؟
                   عشق کجاست؟

افسوس! من در دلم برای ان سایه زودباور و بیچاره

   وبرای خاطرات شیرین روزهای بی بازگشت

                   نه اشکی می یابم و نه ترانه ای

"الکساندر پوشکین"

 

قطعآ پوچ نه در انسان است و نه در دنیا-اگر این دو جدا از هم فرض شوند- ولی

همچنان که "بودن در دنیا" خصوصیت اساسی انسان است پوج در اخر کار چیز 

دیگری جز همان وضع بشر نیست.

"ژان پل سارتر"

"situation"
[VOL I]

عطش دردمندی

هنگامی که دلبستگی از میان می رود ارزویی مبهم از خویش بر جای می گذارد و حتی به هنگام

 ناپیدایی نگاهی وسوسه انگیز به ما می افکند تازیانه های عشق باید برای ما گونه ای لذت به همراه

بیاورند. از سوی دیگر احساسات متعادل تر بیمزه و کسل کننده می نمایند ظاهرآ همیشه ناخشنودی

شدید را بر خشنودی کم مایه ترجیح می دهیم.

"Human,all too Human"

فریدریش نیچه

جالب است که تجربه های مشترک و شاید طرز فکرهای مشترک یا حتی عمیق تر از ان انسان بودن مشترک نمودهای متفاوت از لحاظ ظاهری و درون مایه ای یکسان دارند شعر زیر از مولانا گویاتر از هر حرفیست.

من درد تو را ز دست آسان ندهم
دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم
از  دوست  به  یادگار  دردی  دارم
کان  درد به صد هزار درمان ندهم

مولانا

حال به گمانتان ریشه های این احساس  مازوخیستی را کجا باید جستجو کرد در ذات انسان یا در خلوت عشق...