هنگامی که دلبستگی از میان می رود ارزویی مبهم از خویش بر جای می گذارد و حتی به هنگام

 ناپیدایی نگاهی وسوسه انگیز به ما می افکند تازیانه های عشق باید برای ما گونه ای لذت به همراه

بیاورند. از سوی دیگر احساسات متعادل تر بیمزه و کسل کننده می نمایند ظاهرآ همیشه ناخشنودی

شدید را بر خشنودی کم مایه ترجیح می دهیم.

"Human,all too Human"

فریدریش نیچه

جالب است که تجربه های مشترک و شاید طرز فکرهای مشترک یا حتی عمیق تر از ان انسان بودن مشترک نمودهای متفاوت از لحاظ ظاهری و درون مایه ای یکسان دارند شعر زیر از مولانا گویاتر از هر حرفیست.

من درد تو را ز دست آسان ندهم
دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم
از  دوست  به  یادگار  دردی  دارم
کان  درد به صد هزار درمان ندهم

مولانا

حال به گمانتان ریشه های این احساس  مازوخیستی را کجا باید جستجو کرد در ذات انسان یا در خلوت عشق...