در تبعید...
ناقوس زندان به صدا درامد و قلبم را به هیجان اورد. روی پا بلند شدم و از جا پریدم. لباس پوشیدم، برایم روشن نیست که کجاست و چرا؟
من در همان احساس هستم که زمانی در کودکی حس کرده بودم. به خاطر می اورم یک شب پیکره مادر مقدس را به خانه مان اوردند. من خوابیده بودم، ناگهان بیدارم کردند.
نگهبان مرا به حیاط زندان هدایت می کند.
شب ارام و پر ستاره ایست، در زندان اتشی طلایی شعله ور است.
من دور خود در زندان می گردم. هنوز خواب به کلی از چشمانم نپریده است.
روزی که شبهنگام تمثال مادر مقدس را به خانه اوردند من کودکی بیش نبودم. پیکره مادر مقدس را کنار من گذاشتند. من کنار مجسمه اسباب بازی خرگوشم را گذاشتم. اسباب بازی را دور انداختند.من دیگر اسباب بازی نداشتم.
نگهبان در حالی که چشمانش را تنگ کرده است با فانوس مرا تعقیب می کند.
"در تبعید"
زندان انفرادی
الکسی میخانیلوویچ رمیزوف
جاده