¤پروردگارا من کجا هستم؟ در میان ابتذال و فقط ابتذال محاصره شده ام.
در میان ادم های خسته کننده و حفیر، ظرف های خامه،دبه های شیر
سوسک و زن های ابله...چیزی وحشتناک تر،فاسدتر و رنج اورتر از ابتذال
وجود ندارد.از اینجا باید بگریزم وگرنه دیوانه می شوم!¤

"دبیر ادبیات"
(۱۸۸۹-۹۴)
"انتوان چخوف"

در بند و بسی ازاد

نیازی نیست که درباره حافظ زیاده گویی کنم که او به زعم همگان بهترین و والاترین شاعر پارسی گوی تمام دوران است ، کسی که گوته دیوان شرقی غربی خود را از برای او نگاشته و بسیار شاعرانی چون امرسون، بایرون و بسیاری دیگر او را ستوده و از می او جرعه ای نوشیده اند.

کسی که نابغه ای چون نیچه که نثر زیبا و شعرگونه اش و نیز اندیشه های والایش از عالی ترین و ژرفترین مفاهیم ابشخور یافته است او را به عنوان کسی که چون او از رخ اندیشه کسی نقاب نگشوده است می پزیرد. او در کتاب " اندرزها و حکمت ها " بخشی را به حافظ اختصاص داده است و خود را تنها، کسی که در برابر می حافظ باید به اب نوشی قناعت کند معرفی می کند.

  به حافظ: سوال یک نوشنده اب


Die Schenke, die du dir gebaut
ميکده ای که تو خود ساخته ای
The tavern that you’ve built yourself
Ist größer als jedes Haus
از هر خانه ای بزرگتر است
Is greater than any home
Die Tränke, die du drin gebraut
نوشيدنی هایی که درهم آميخته ای
The drinks you have brewed therein
Die trinkt die Welt nicht aus
همه عالم نتواند تمام ان را نوشد
The whole world can’t drink them all
Der Vogel, der einst Phönix war
پرنده ای که زمانی ققنوس بود
The bird that once phoenix was
Der wohnt bei dir zu Gast
چون ميهمانی پيش تو می زييد
Lives with you as a guest
Die Maus, die einen Berg gebar
موشی که کوهی را زائيد
The mouse that birthed a mountain
Die – bist du selber fast.
او – تقريبا خود توئی
That’s almost you – yourself
Bist alles und keins,
همه تویی و هيچ کدام تو نیستی
You’re one and all,
Bist Schenke und Wein
ميکده و می،
Tavern and wine
Bist Phönix Berg und Maus
ققنوس و کوه و موشی
Phoenix, mountain and mouse
Fällst ewiglich in dich hinein
جاودانه در خود فرومیریزی
Fall endlessly in yourself
Fliegst ewig aus dir hinaus,
تا ابدیت فارغ از خویش پرواز می کنی
Fly eternally out of yourself
Bist aller Höhen Versunkenheit
برای تمام قله ها عظمتشان
To all the summits their engrossment
Bist aller Tiefen Schein
و برای تمامی ژرفا ها، نوری و درخشش
To every depth, a light, a shine
Bist aller Trunkenen Trunkenheit
برای همه مستان تويی مستيشان
To every drunkard their drunkenness
Wozu – dir – Wein?
از برای چه –برای تو – می؟
What for – to you – wine?

F. W. Nietzsche

(To Hafez: Questions of a Water Drinker)

An Hafiz: Fragen eines Wassertrinkers

سینما و ادبیات

ادبیات و سینما  همراه همیشگی تنهایی های من هستند. سینما و ادبیات یا به بیان دیگر داستان و فیلم. گاه کتابهایی که خوانده ام بعدها فیلمی بر اساسشان ساخته اند و گاه فیلمی دیده ام و مشتاق خواندن کتابش شده ام.

در نود درصد مواقع کتاب ها را قوی تر و زیباتر و حتی واقعی تر از فیلم های اقتباسیشان یافته ام و به همین دلیل هم ترجیح می دهم اول فیلم را ببینم و بعد کتاب را بخوانم که لذت دیدن فیلم با مقایسه های دم به دم ذهنم با کتاب و اینکه کارگردان چه کارهایی که می توانست با کتاب محبوبم انجام بدهد و نداده برهم نخورد.

دو موردی که الان در ذهن دارم که کتابشان را پیش از فیلمشان خوانده بودم و چه شکنجه ای متحمل شده ام در هنگام دیدن فیلمشان اولی کوهستان سرد چارلز فریزر و دومی شرکت اثر جان گریشام بود،که هر دو فیلم جزو فیلم های تحسین شده توسط منتقدان بودند ولی با اینحال همگی متفق القول خواندن کتاب را لذت بخش تر از دیدن فیلم اقتباسی می دانستند.

در اینجا سوالی که مطرح می شود اینست که ویژگی متمایز کننده این دو چیست و ایا اقتباس های سینمایی یا به قولی(Literary Adaptations) چرا در بیشتر مواقع نمی توانند ما را اقناع کنند؟ در اینجا به مسئله جالبی برمی خوریم و ان هم قوه تصور یا خیال پردازی ماست که هنگام خواندن کتاب تصویری در ذهن ما شکل می دهد و در واقع ما را کارگردان فیلمی بدون حضور تصویر بردار، صدا بردار، تدوینگر و غیره می سازد و چون این فیلم ذهنی دقیقاَ منطبق بر سلیقه ماست و تمام ریزه کاری ها، اعم از نمای دوربین تا طراحی لباس و غیره همگی بر طبق ذوق و سلیقه ماست حتی در صورتی که کتاب، فیلمنامه ای باشد، یعنی کوچکترین جزئیات را هم ذکر کرده باشد که نمونه قابل درکش برای مخاطب ایرانی درخت گلابی گلی ترقی می باشد.به عنوان مثال رنگ قرمز لباس شخصیت داستان در ذهن ما با رنگ قرمزی که کارگران برای شخصیت در نظر گرفته متفاوت می باشد و از این مثال می توانیید تا اخر قصه را بخوانید که چه چیزهای دیگری در فیلم ها دیده می شود که نمی تواند طبع خودخواهانه ما را ارضاء کند.

کیشلوفسکی در جایی گفته است "سينما براي نمايش درون و پيچيدگي هاي آدمي ابزار مسخره اي است." که شاید تا حدی صحیح باشد چون ما به سختی می توانیم جمله "انگار در دلش پروانه ها پر می زدند" که مثال انگلیسی " دلش غنج میزد" است را بر روی پرده ببینیم ولی می توانیم هنگام خواندن داستان یا رمان هم ذات پنداری داشته باشیم و درکش کنیم در حالی که در هنگام تماشای فیلم باید ذهن تحلیل گر از حالات چهره بازیگر ( که معلوم نیست تا چه حد دلش خوب غنج میزند) متوجه حالت رمانتیکی که نویسنده با سبک منحصر به خود در اثرش جای داده بشویم.

با اینحال به قول دکتر حسین پاینده "اين تبديل از متن به تصوير نوعي ترجمه است. ما بعضا مترجم را فردي بي اهميت مي دانيم و نقشي مکانيکي براي او قائليم در حالي که ترجمه يعني "تبديل يک نظام نشانه اي به نظام نشانه اي ديگر" و با اين تعريف ، اقتباس سينما از ادبيات نوعي ترجمه محسوب مي شود. البته تصوير ترجمه شده بايد نزديک به متن اصلي باشد." مثل ترجمه شعری از انگلیسی به فارسی یا بالعکس اگر مترجم طبع شعری درخور نداشته باشد و چیزهایی به متن ترجمه شده اضافه یا کم نکند حاصل کار بی نهایت مضحک خواهد بود که در اینجاست که نقش کارگردان و فیلمنامه نویس به طور بارزی شایان توجه خواهد بود به طوریکه کارگردانان بزرگ توانسته اند اثرهایی شایان ذکر از اقتباس های ادبی برجای گذارند که گاه مقدم بر اثر ادبی حرکت کند که نمونه های درخشان ان فیلم درخشش   (Shining) اثر جاودانه کوبریک در ژانر وحشت بر اساس کتابی از استفن کینگ می باشد و یا حتی پدرخوانده ماریو پوزو در دست کارگردانی چون کوپولا به اثری به یادماندنی در تاریخ سینما بدل می شود.

با پیشرفت صنعت سینما و جادوی تدوین و جلوه های ویژه کامپیوتری  به  تصویر  کشیدن  صور خیال نویسنده اسان تر شده است و یا حرکت های هوشمندانه دوربین در کلوزاپ ها یا لانگ شات ها و یا فید این و فید ات های تدوینگری می تواند احساس های متفاوتی همچون فلاش بک به گذشته در فید ات ها یا همان تاریک شدن تدریجی تصویر که هماهنگی ای نسبی با پروسه ی یاداوری در ذهن خودمان دارد یا تیره و تار و اشفته بودن خواب های انسان که می توان در تدوین، جلوه های ویژه متناسب با ان ها را ایجاد کرد، نمونه های خوبی از این پیشرفت ها هستند با اینحال استفاده نابه جا از انها می تواند به فیلم لطمه بزند و اینجاست که کار مترجم/کارگردان حرفه ای نمود می یابد.

با وجود تمام این ها و تجربه های متفاوتی که ما در کتاب خوانی یا دیدن فیلم تجربه می کنیم هنوز هم تماشای کاراکترها یا شخصیت های محبوب کتاب هایی که خوانده ام بر روی پرده جادویی به صورت زنده و طبیعی و نه فقط یک خیال دور از دسترس مرا وسوسه می کند... 

 

راحت...

و راحت راحت می شوم!

چه مصیبتی!

چه مصیبتی!

رنج داستایفسکی را بکشی،

بی انکه سطری جنایت و مکافاتنوشته باشی

و دلخوش حواس پرتی های چخوفانه ات باشی،

بی انکه خالق حتی یک مرغ دریایی باشی

و ابلهانه ،

با معضلات پیچیده ی افلاطونی ات بدوی

و با حجب و حیا بپرسی که

ببخشین!

دستشویی کجاست؟

 

"حسین پناهی"

در عزای شاعر

محمود درویش (۲۰۰۸-۱۹۴۱) روز ۱۹ مرداد مصادف با ۹ اگوست میلادی سه روز پس از جراحی قلب در بیمارستان مموریال هرمن در هوستون ، تگزاس در سن ۶۷ سالگی بدرود حیات گفت. این شاعر فلسطینی که شاعر رنج و ازادگی و تبعید بود جوایز ادبی بسیاری از جمله تاج گل طلایی و نشان شوالیه ادبیات را از فرانسه به دست اورد ولی شاید بزرگترین دستاوردی که او داشت این بود که با هنر خود دشمنش را در برابر خود به تعظیم واداشت. یوسی سرید وزیر وقت اموزش اسرائیل پیشنهاد گذاشتن چند شعر از وی را در کتاب های درسی اسرائیل به ایهود باراک، نخست وزیر مطرح کرد که وی فقط به این دلیل که مردم اسرائیل امادگی این کار را ندارند توانست ان را رد کند.

حال با نوشتن شعری از او گرامیش می داریم...

می‌خواستند مرا مرده ببینند، پس گفتند او مال ماست، از ماست.
بیست سال صدای قدم‌هاشان را بر دیوارهای شب می‌شنیدم.
دری را نمی‌گشودند، هنوز هم این‌جا هستند. از آن‌ها، سه تن را می‌بینم:
یک شاعر، یک قاتل و یک کتاب‌خوان.
شراب می‌نوشید؟ من پرسیدم.
آری، آن‌ها چنین گفتند.
کی می‌خواهید به من شلیک کنید؟ پرسش از من بود.
سخت نگیر، پاسخ از آن‌ها.
جام‌هاشان را به خط کردند و برای مردم آواز سر دادند.
پرسیدم: مرا کی به قتل خواهید آورد؟
چنین شده‌است، آن‌ها گفتند...
چرا پیشاپیش روی به جانت آوردی؟
تا بتواند دور چهره‌ی خاك بگردد، من گفتم.
زمین شرورانه تاریک است، پس چرا شعرهای تو روشن است؟
چراكه دلم از سی دریا بارور است، من گفتم.
پرسیدند:
شراب فرانسوی را برای چه دوست داری؟
چون باید زیباترین زنان را دوست بدارم، پاسخ من چنین بود.
مرگت را چگونه می‌خواستی؟ آن‌ها پرسیدند.
آبی، مثل ستاره‌هایی که بر پنجره‌ای می‌بارند، باز هم شراب می‌نوشید؟
آری، می‌نوشیم. آن‌ها گفتند.
حواستان به وقتتان باشد. از شما می‌خواهم مرا آهسته آهسته بکشید
تا بتوانم آخرین شعرم را برای یارم بنویسم.
خندیدند،
و از من تنها کلماتی را بردند که به یارم تقدیم شده بود.