ادبیات و سینما  همراه همیشگی تنهایی های من هستند. سینما و ادبیات یا به بیان دیگر داستان و فیلم. گاه کتابهایی که خوانده ام بعدها فیلمی بر اساسشان ساخته اند و گاه فیلمی دیده ام و مشتاق خواندن کتابش شده ام.

در نود درصد مواقع کتاب ها را قوی تر و زیباتر و حتی واقعی تر از فیلم های اقتباسیشان یافته ام و به همین دلیل هم ترجیح می دهم اول فیلم را ببینم و بعد کتاب را بخوانم که لذت دیدن فیلم با مقایسه های دم به دم ذهنم با کتاب و اینکه کارگردان چه کارهایی که می توانست با کتاب محبوبم انجام بدهد و نداده برهم نخورد.

دو موردی که الان در ذهن دارم که کتابشان را پیش از فیلمشان خوانده بودم و چه شکنجه ای متحمل شده ام در هنگام دیدن فیلمشان اولی کوهستان سرد چارلز فریزر و دومی شرکت اثر جان گریشام بود،که هر دو فیلم جزو فیلم های تحسین شده توسط منتقدان بودند ولی با اینحال همگی متفق القول خواندن کتاب را لذت بخش تر از دیدن فیلم اقتباسی می دانستند.

در اینجا سوالی که مطرح می شود اینست که ویژگی متمایز کننده این دو چیست و ایا اقتباس های سینمایی یا به قولی(Literary Adaptations) چرا در بیشتر مواقع نمی توانند ما را اقناع کنند؟ در اینجا به مسئله جالبی برمی خوریم و ان هم قوه تصور یا خیال پردازی ماست که هنگام خواندن کتاب تصویری در ذهن ما شکل می دهد و در واقع ما را کارگردان فیلمی بدون حضور تصویر بردار، صدا بردار، تدوینگر و غیره می سازد و چون این فیلم ذهنی دقیقاَ منطبق بر سلیقه ماست و تمام ریزه کاری ها، اعم از نمای دوربین تا طراحی لباس و غیره همگی بر طبق ذوق و سلیقه ماست حتی در صورتی که کتاب، فیلمنامه ای باشد، یعنی کوچکترین جزئیات را هم ذکر کرده باشد که نمونه قابل درکش برای مخاطب ایرانی درخت گلابی گلی ترقی می باشد.به عنوان مثال رنگ قرمز لباس شخصیت داستان در ذهن ما با رنگ قرمزی که کارگران برای شخصیت در نظر گرفته متفاوت می باشد و از این مثال می توانیید تا اخر قصه را بخوانید که چه چیزهای دیگری در فیلم ها دیده می شود که نمی تواند طبع خودخواهانه ما را ارضاء کند.

کیشلوفسکی در جایی گفته است "سينما براي نمايش درون و پيچيدگي هاي آدمي ابزار مسخره اي است." که شاید تا حدی صحیح باشد چون ما به سختی می توانیم جمله "انگار در دلش پروانه ها پر می زدند" که مثال انگلیسی " دلش غنج میزد" است را بر روی پرده ببینیم ولی می توانیم هنگام خواندن داستان یا رمان هم ذات پنداری داشته باشیم و درکش کنیم در حالی که در هنگام تماشای فیلم باید ذهن تحلیل گر از حالات چهره بازیگر ( که معلوم نیست تا چه حد دلش خوب غنج میزند) متوجه حالت رمانتیکی که نویسنده با سبک منحصر به خود در اثرش جای داده بشویم.

با اینحال به قول دکتر حسین پاینده "اين تبديل از متن به تصوير نوعي ترجمه است. ما بعضا مترجم را فردي بي اهميت مي دانيم و نقشي مکانيکي براي او قائليم در حالي که ترجمه يعني "تبديل يک نظام نشانه اي به نظام نشانه اي ديگر" و با اين تعريف ، اقتباس سينما از ادبيات نوعي ترجمه محسوب مي شود. البته تصوير ترجمه شده بايد نزديک به متن اصلي باشد." مثل ترجمه شعری از انگلیسی به فارسی یا بالعکس اگر مترجم طبع شعری درخور نداشته باشد و چیزهایی به متن ترجمه شده اضافه یا کم نکند حاصل کار بی نهایت مضحک خواهد بود که در اینجاست که نقش کارگردان و فیلمنامه نویس به طور بارزی شایان توجه خواهد بود به طوریکه کارگردانان بزرگ توانسته اند اثرهایی شایان ذکر از اقتباس های ادبی برجای گذارند که گاه مقدم بر اثر ادبی حرکت کند که نمونه های درخشان ان فیلم درخشش   (Shining) اثر جاودانه کوبریک در ژانر وحشت بر اساس کتابی از استفن کینگ می باشد و یا حتی پدرخوانده ماریو پوزو در دست کارگردانی چون کوپولا به اثری به یادماندنی در تاریخ سینما بدل می شود.

با پیشرفت صنعت سینما و جادوی تدوین و جلوه های ویژه کامپیوتری  به  تصویر  کشیدن  صور خیال نویسنده اسان تر شده است و یا حرکت های هوشمندانه دوربین در کلوزاپ ها یا لانگ شات ها و یا فید این و فید ات های تدوینگری می تواند احساس های متفاوتی همچون فلاش بک به گذشته در فید ات ها یا همان تاریک شدن تدریجی تصویر که هماهنگی ای نسبی با پروسه ی یاداوری در ذهن خودمان دارد یا تیره و تار و اشفته بودن خواب های انسان که می توان در تدوین، جلوه های ویژه متناسب با ان ها را ایجاد کرد، نمونه های خوبی از این پیشرفت ها هستند با اینحال استفاده نابه جا از انها می تواند به فیلم لطمه بزند و اینجاست که کار مترجم/کارگردان حرفه ای نمود می یابد.

با وجود تمام این ها و تجربه های متفاوتی که ما در کتاب خوانی یا دیدن فیلم تجربه می کنیم هنوز هم تماشای کاراکترها یا شخصیت های محبوب کتاب هایی که خوانده ام بر روی پرده جادویی به صورت زنده و طبیعی و نه فقط یک خیال دور از دسترس مرا وسوسه می کند...