لورکا حقیقت است...
به سحرگاهان مرد
شب چهارْ ماه و درختی تنها،
با سایه ای تنها و
پرنده ای تنها.
بر جسم و جان خویش
نقش لبان تو را جستجو می کنم.
فواره باد را غرق بوسه می کند
بی انکه بر او دست بساید.
و من ((نه)) ای را که تو ارزانی ام داشتی
برکف خویش می برم
همچون لیمویی مومی
که سپید گونه است.
شب چهارْ ماه و
درختی تنها.
و این عشق من است
بر سر سوزنی گردان!
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان ۱۳۸۷ ساعت 17:49 توسط Pooyan
|
جاده