به سحرگاهان مرد

شب چهارْ ماه و درختی تنها،

با سایه ای تنها و

پرنده ای تنها.

 

بر جسم و جان خویش

نقش لبان تو را جستجو می کنم.

فواره باد را غرق بوسه می کند

بی انکه بر او دست بساید.

 

و من ((نه)) ای را که تو ارزانی ام داشتی

برکف خویش می برم

همچون لیمویی مومی

که  سپید گونه است.

 

شب چهارْ ماه و

درختی تنها.

و این عشق من است

بر سر سوزنی گردان!