دو افتاب بزرگ
شب هيچگاه كامل نيست
هميشه چون اين را مىگويم و تأكيد مىكنم
در انتهاى اندوه پنجرهى بازى هست
پنجرهى روشنى.
هميشه رؤياى شب زندهدارى هست
و ميلى كه بايد برآورده شود،
گرسنهگىيى كه بايد فرونشيند
يكى دل ِ بخشنده
يكى دست كه دراز شده، دستى گشوده
چشمانى منتظر
يكى زندهگى
زندهگىيى كه انسان با ديگراناش قسمت كند.
جلو خودم را نگاه كردم
در جمعيت تو را ديدم
ميان گندمها تو را ديدم
زير درختى تو را ديدم.
در انتهاى همه سفرهايم
در عمق همه عذابهايم
در خَم ِ همه خندهها
سر بر كرده از آب و از آتش،
تابستان و زمستان تو را ديدم
در خانهام تو را ديدم
در آغوش خود تو را ديدم
در رؤياهاى خود تو را ديدم
ديگر تركت نخواهم كرد.
غم، سلام
بدرود، غم!
سلام، غم!
در خطوط سقف نقش بستهاى
در چشمانى كه دوست مىدارم نقش بستهاى
تو شوربختى ِ مطلق نيستى
چرا كه لبان تيرهروزترين كسان نيز
تو را به لبخندى بازمىنمايد
سلام، غم،
عشق پيكرهاى دوست داشتنى!
اى نيروى عشق
كه مهرانگيزى
همچون غولى بىپيكر
با سرى نوميد از آن به در مىجهد،
غم، غم ِ زيباروى!
جاده